دو تا دختر بودن که من از بچگیم بهشون علاقه داشتم ، یکیش که بچه محل ما بود و هم سن من

دومی هم که یه محل اون طرفتر بود و چند سالی از من کوچکتر..البته اینو بعد از اولی یعنی از ۱۸ سالگی روش کراش داشتم

هر دوشون خیلی زود ازدواج کردن ، مخصوصا اون اولی که خیلی بامن جور و صمیمی بود ۱۵ سالگی عقد کرد از دستم در رفت

حالا هر دو شون اومدن همسایه نزدیک ما شدن و شدن آئینه ی دق و حسرت من ، من مجرد موندم و اینا هر کدوم دو سه تا بچه دارن ، هر روزم چشمم بهشون میخوره و حسرتهام تازه میشه

همین امروز عصر ال(اولی) رو دیدم تو کوچه از دور باهام سلام احوالپرسی کرد ، هنوزم با معرفته

حالا بدیش اینه هر دوشونم با مردایی ازدواج کردن که آدمیزاد نیستن

ال که شوهرش بسیار بد اخلاقه ، پسراشم که وحشی ان ، گاهی از دستشون گریه میکرد مامانشون

اون دومی هم شوهرش و پدر شوهر و مادرشوهر و برادرشوهرش همه آدم نیستن ، دو تا پسر هم داره که یکیش نسبتا معلول ذهنیه

مادرم چند وقت پیش بهم گفت ، ال ازت خبر میگرفت میگفت مجتبی چرا زن نمیگیره

ب مادر گفتم که من ال رو میخاستم ، حیف شد

مادرم گفت واقعا تو ال و میخاستی ؟ گفتم آره میخاستم