شش روز بخاطر مبتلا شدن به تب دنگی در بیمارستان چابهار بستری بودم..
تب دنگی بخاطر نیش یک نوع پشه بنام ایدث به وجود میاد و فعلا درمانی هم نداره فقط باید دوره بیماری طی بشه و بدن تقویت بشه در طول دوره بیماری...
بخاطر پایین اومدن سطح گلبول سفید و پلاکت خونم دکتر گفت فورا باید بستری بشی...همراه پدرم به بیمارستان مراجعه کردم ...استرس داشتم نکنه بگن تخت نداریم که همونطورم شد
یهو یادم اومد یکی از فامیلای دورم گفته بود برادرش تو همین بیمارستانه و از قضا همین پرستاری که باهاش صحبت کردیم و هم زبانمونم بود خیلی به اون شباهت داشت
از همکارش پرسیدم فامیلیه این پرستار فلانی نیست؟گفت چرا هست..گفتم فامیلمه..
اسمش محمود بود ..به پدرم گفتم این فلانیه فامیل مادرمه از فلان روستاست...رفتیم دوباره باهاش صحبت کردیم گفتیم تو فامیل مایی ..منم سریع ماسکمو پایین اوردم منو شناخت گفت اره قیافت اشناست چند سال قبل خونه مون اومدی..گفتم اره زمان سربازیم که با داداشت همخدمتیه اموزشی بودم
اشنا اینجا خوبه..سریع بهم تخت اختصاص داد گفت برو بخواب..کسی که چند دقیقه پیش گفته بود تخت نیست خخ
ب تمام پرستارا هم گفته بود فامیلمه هواشو داشته باشین..چون محمود خودش سرپرستار بود و تو اون بخش قدیمی ترین پرستار بود..
خیلی حالم بد بود لاغر شده بودم اشتها نداشتم بدنم درد میکرد..تب داشتم
هم اتاقیم یه پیرمرد بود که فردا ظهر مرخص شد چون پلاکتش بالای 180 رسید...بالا سر من کسی نایستاد گفتم برید لازم نیست منکه دست کش نیستم خودم راه میرم
پرستارا خیلی تحویلم میگرفتن همش میگفتن فامیل فلانی هستی
پرستارا خوش اخلاق و مهربون بودن ولی یکم ناشی تشریف داشتن..وای دانشجوها که میومدن ما تخمامون جفت میشد چون بلد نبودن..اون پیرمرد هم اتاقیم که رفت یه جوان دیگه که کارمند مرکز بهداشت بود اومد رو اون تخت..یه دختر دانشجو اومد ازش خون بگیره زد رگشو پاره کرد..گفت اخ چکار میکنی خانوم؟دختره با خونسردی و خنده گفت رگتو پاره کردم
باز خداروشکراز من مثه ادمیزاد خون گرفت..یه روزم با سرم رفتم جیش کنم...هم اتاقیم گفت سرمو ببندولی من نبستم همینجوری دست به سرم رفتم توالت..دشویی هم لامپ نداشت نگو سرمو یکم پایین کردم خونم برگشت کرده اومده تو لوله سرم کلا خون شده بود
اومدم بیرون محمود و صدا کردم گفتم اینجوریه..سرمو باز کرد ولی نبست و بالا گذاشت..بعد دوباره رفتم دشویی...از پشت سر تمام خون از سرم ریخته بود کف اتاقمون
یه پرستار دیگه اومد زن بود...منت گذاشت گفت چکار کردی زدی همه جا رو خونی کردی تمیزش کن خدماتی گناه داره چند بار بیاد تمیز کنه؟هر چند منه مریض نباید دست میزدم ولی چون خودمو تو این قضیه مقصر میدونستم با دستمال کاغذی تمیزش کردم
جالبه همون لحظه یه خدماتی از طبقه بخش بالا اومد تو اتاقم گفت مجتبی کدومتونین؟گفتم منم..گفت اصالتت از کجاست؟گفتم فلان منطقه زابل..گفت منم از همونجام ..پس فامیلیم ..گفتم اره فامیل مادرمی
یه اشنای دیگه هم پیدا کردم..گفتم چند قطره خون پایین ریخته من دیگه جون ندارم بیزحمت تمیزش کن..گفت موردی نداره با ضدعفونی کننده تمیزش کرد...البته من با دستمال تمیز کرده بودم منتها خون اثرش مونده بود لکه شده بود
سرم درد سر بود..هی وصل بود و هی جیش میگرفتیم منو اسکندر(هم اتاقیم) خخخ دشویی رفتن هم با سرم داستانی بود
شبا ساعت ده پرستارا میومدن نمونه خون میگرفتن میفرستادن ازمایشگاه تا فردا دکتر نتیجه شو ببینه..حسابی تو شیش روز خون کشیدن از من..رگهام دیگه سیاه شده بود
دو تا از پرستارای خانم ، خیلی مهربون بودن..دهنشون سرویس خخخ حیف که به یه فامیلم پیشنهاد ازدواج دادم و اینام متاهل بودن و گرنه یکی از همین دوتارو میگرفتم خخخ
یه پرستار اقای زابلی هم بود خیلی بچه با مرامی بود..همش منو میدید با اسم کوچیک صدام میکرد میگفت مجتبی بهتری چطوری سرفه هات خوب شد؟
بعد شش روز منو اسکندر هر دومون پلاکتمون بالا اومد و دکتر اومد ترخیصمون کرد..دیگه حوصلم تو بیمارستان سر رفته بود..شش روز نه افتابو دیدم و نه مهتاب رو...پنجره هم طرف اسکندر بود و پرده و چسب داشت چیزی دیده نمیشد
همش رو تخت بودیم اونم تو پشه بند خخ که یه وقت پشه نیشمون نزنه بره پرستارارو هم نیش بزنه و مبتلاشون کنه خخخ
یه پرستاره اومد جلو اتاقمون مارو دید گفت واا اینا چرا تو پشه بند هستن؟به همکارش که یه اقا بود گفت من تو اتاقشون نمیرم بچه کوچیک دارم شما برو...
پرستار ابله توجیه نبود که تب دنگی از انسان به انسان سرایت نمیکنه...
دیگه بعد چند روز با همه ی پرستارای خانم و اقا دوس شده بودیم منو اسکندر خان خخخاسکندر بالا سری داشت دو شب داداشش اومد تو اتاق خوابید..خوب بود..کمک حال منم بود دمش گم
حالا ما یه اشنای دیگه هم تو بخش حسابداری پیدا کردیم خیلی مقامش بالا بود...پدرم و داداش اسکندر رفتن که کار ترخیص مارو انجام بدن با تاخیر اومدن...اسکندر 53 هزار تومان داده بود ولی پدرم هیچی پرداخت نکرد با اینکه من سی ساعت بیشتر از اسکندر تو بیمارستان خوردمو خوابیدم خخخ
اینجام اشنا بدردمون خورد و پولی ندادیم..داروهایی که دکتر نوشته بود و گرفتیم رفتیم خونه
بعد دو روز دیدم عه بدنم کهیر زده..خارش میداد..رفتم متخصص ..منو فرستاد ازمایش خون..خداروشکر مشکلی نبود پلاکتم نرمال بود..گفت حساسیته نسبت به داروها و سرمهایی که زدی..سوزن و قرص نوشت مصرف کردم از بین رفته تقریبا نود درصدش..یکم جزیی مونده که دیگه با مصرف قرصها اینم میره
محیط بیمارستان رو اصلا دوست ندارم..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳ ساعت 19:17 توسط مجتبی
|