کارتن
کارتنهای دهه شصت و هفتاد و اوایل دهه هشتاد خیلی عالی و به یاد موندنی بودن...ولی بدیهایی هم داشتن چون همش از بدبختی و یتیمی و آوارگی و جنگ و ترس و دلهره و اضطراب بودن و البته پر از هیجان مثل سه برادر و فوتبالیستها
مهاجران و پرین و حنا دختری در مزرعه و آلیس در سرزمین عجایب و کوزت و انه شرلی و جودی ابودت همه داستانهای غمگینی داشتن
یه کارتن هم بود اسمش یادم نیس که یه پسری بود مادرش فوت شد و یه راکون هم داشت بزرگش کرده بود...خیلی دوسش داشتم...وقتی اون قسمتی که مادرش فوت شد رو دیدم شدیدا تو روحیات و احساسات بچگیم تاثیر گذاشت
شهر دایناسورها هم عالی بود...منو داداشم همیشه نگاه میکردیم
ولی گاهی کارتنهای ایرانی هم بودن که ترسناک بودن...مثلا مدرسه موشها رو یادمه یه روز بعد از ظهر با تلویزیون سیاه و سفید نگاه میکردم حوالی سالهای 75 یا 76 بود...همون جایی که گربه سیاه بزرگ تعقیبشون میکرد من بشدت میترسیدم و دقیق یادمه وقتی اون موش کوچیکه جا موند و گربه پیداش کرد و برش داشت از روی زمین ، من از شدت ترس از اتاق رفتم بیرون تا صحنه رو نبینم
یا یه برنامه دیگه بود که سعید آقا خانی برای بچه ها اجرا میکرد که همش از دیو سفید و دیو سیاه و دزدیدن بچه ها و عروسکها تو داستاناش بود
انقد میترسیدم و تو افکارم تاثیر منفی داشت که صبحها از خواب که بیدار میشدم اول به اطرافم نگاه میکردم ببینم تو خونه خودمون هستم یا نه..نکنه کسی منو شب دزدیده باشه
بنظرم دلیل غمگین بودن داستانهای کارتنهای خارجی این بود که اکثرا در دهه شصت و هفتاد و هشتاد میلادی درست شده بودن وو داستانهاشون از نوشته های نویسنده های زمان جنگهای جهانی بودن که اکثر خانواده ها مردهاشون یا در جنگ بودن یا در جنگ اسیر مفقود و یا کشته شده بودن یا خانواده ها آواره شده بودن بخاطر جنگها...
متولدین دهه های پنجاه شصت و اوایل دهه هفتاد شمسی به خوبی حس کردن این چیزایی رو که گفتم..
البته مجری گری خانم مینا هاشمی رو هم هرگز از یاد نمیبرم..عشق دوران کودکیم بود..کاش سنم قد میداد میرفتم بهش پیشنهاد ازدواج میدادم ![]()