گوشت
خاطره
یه سال سر سفره بودیم غذامونم ته چین بود..خواهرم گوشت غذاشو گذاشت وسط سفره گفت من دلم نمیاد نمیخورم..بعد من گوشت و برداشتم گذاشتم تو بشقاب خودم ، یهو خواهرزادم ده سالش بود اعتراض کرد گفت غذای مادرمه پس سهم منه بده بمن دایی..
گفتم نخیر تا زمانیکه برادر هست ، بچه وارث نیست ، گفت اتفاقا تا زمانی که بچه هست دایی وارث نیس ،
خلاصه خواس از بشقابم برداره نذاشتم و بحثمون بالا گرفت
خواهرم گفت من هنوز زنده م ، شما دارین برای ارث و میراث من همدیگه رو تیکه پاره میکنین ، اونم ارثی که فقط یه تیکه گوشته خخخخ
بابام خندید گفت اره واقعا راست میگن وارث ، حارصه ..
منم گوشت رو نصف کردم و به خواهرزاده دادم سهم الارثشو دادم رضایتش جلب شدخخخخ
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 6:31 توسط مجتبی
|