یه شب خواب عجیبی دیدم..

خواب دیدم توی یه جاده ی سنگی در دل شب دارم راه میرم اطراف جاده اصلا پیدا نبود بخاطر تاریکی مطلق...و من بی هدف داشتم اون جاده رو طی میکردم هوا هم نه سرد بود و نه گرم

کمی جلوتر که رفتم حس کردم این جاده برام آشناست ، رفتم بسمت کنار جاده دیدم عه یه جالیز و باغ هندوانه ست که کنارش گیاه جارو هم کاشتن و بزرگ هم شدن و قد کشیدن

و فهمیدم اینجا اصلا جای غریبی نیس اینجا منطقه ایه که زمینهای کشاورزیمون هست و همین زمینی که جالیز هست سالها دست پدرم و عموم بوده کشت میکردن البته صاحبش فرد دیگری بود..ولی با خودم گفتم این زمین که تا سال 83 جالیز بوده و بعدش شالیزار شد چطور الان باز جالیزه؟؟

تو همین فکر بودم که صدایی شنیدم ، صدای هی ، صدای شوپاگر بود متوجه شدم صاحب این جالیز نگهبانی میده و داره میاد طرفم ..تو مازندران به کسی که از جالیز نگهبانی میده میگن شوپا گر و معمولا شبها صداهایی هم از خودشون در میارن که گرازها بترسن و ب مزرعه اسیب نزنن..پدرم همیشه تو اون زمین در دهه هفتاد شوپاگری میکرد

در کمال تعجب دیدم بابام هست که داره میاد ولی با چهره و سن و سالی جوانتر حدودا 37 اینا بود..خیالم راحت شد چون استرس داشتم تو اون تاریکی و تنهایی و دل شب..

حرف عجیبی بهم زد..گفت پسرم تو اینجا چکار میکنی ؟زود از اینجا برو اینجا جای تو نیست اینجا زمانه ی تو نیست

انگار من به گذشته ی اون منطقه رفته بودم و پدرم رو تو همون سن و سال میدیدم

گفتم باشه میرم ولی هوس هندونه کردم..پدرم گفت باشه برو یه هندونه بچین و برو روی تالار بخور و بعدش سریع هم از اینجا برو....تالار یه آلونک کوچیک چوبی که محل استراحته توی جالیزها میسازن

یه هندونه چیدم و مشغول خوردن شدم و بعد دیگه انگار خوابم تموم شد..

نمیدونم چه توضیحی داره این خواب ..ولی من همیشه دوست داشتم برای چند ساعت هم که شده برم دوران کودکیم در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد رو دوباره ببینم