بالاخره رفتیم شهر آبا اجدادی و خونه ی فامیلامون که هماهنگ کنیم و بریم خواستگاری..

پدرم ب شوهر خالم زنگید و در مورد اون دختر و خانوادش پرسید

چون فامیل شوهر خالم هستن

شوهر خالم گفت اونا کلا تو یه منطقه ی دیگه ای بودن و ما رفت و آمد نداشتیم

بعد گفت فلانی هم یه دختر دم بخت داره تحصیل کرده م هست

این پیشنهاد خیلی ب مذاقم خوش نیومد چون هر وقت خلاف نیت اصلیم عمل کردم شکست خوردم یا هر دختری که دیگران بهم پیشنهاد دادن اصلا پسندم نبودن

بعد با خودم گفتم اون دختری که مد نظر منه ۸ سال ازم کوچکتره ولی اینی که شوهر خالم پیشنهاد داد سه چار سال ازم کوپکتره

و جالب اینکه این دو دختر ، فامیلن ینی دختر خاله ی هم هستن

ولی خانواده هاشون ظاهرا با هم خوب نیستن

خلاصه قبول کردم پیشنهاد شوهر خالمو و خودش هماهنگ کرد و پریشب رفتیم خونه ی دختره..

جالبه که تو خونه شون یه فامیل هم پیدا کردیم ، عروسشون ، دختره دخترداییه مادرم بود که در مجلسمون حضور داشت

سه چار تا برادر خوشتیپ داشت پدر و مادرشم بدک نبودن عروسشونم که فامیل ما بود ماشالله از همه قشنگتر ، خیلیم ادمهای خوب و با اخلاق و خاکی ای بنظر میرسیدن

ولی وقتی دخترشونو صدا کردن و اومد و دیدم ، اصلا پسندم نشد چون برای علاوه بر سیرت و اخلاق ، ظاهر هم مهمه

نمیگم طرفم خوشگل باشه ولی حداقل معمولی باشه

این بنده ی خدا یجوری بود کلا ..

بعد اتمام مهمانی ، متوجه شدم اوه مادر و خواهرم چ خوششون اومده

حالا منم عصبی که عجب غلطی کردم این پیشنهاد مزخرف رو قبول کردم که خاستگاریه این دختره برم ، جواب کردن راحته ، منتها اگر بخام خاستگاریه همون دختر مورد علاقم برم کارم بسیار سخت شد چون حتما میشنوه که خاستگاریه دختر خالش رفتم اول ، و دید منفی ای نسبت بمن پیدا میکنه

هم فامیلن و هم همسایه

دیشب از ناراحتی و اعصاب خوردی اصلا نخابیدم

ولی صبح که تو راه بودیم بابام اومد پیشم و گفت این دختره رو من نپسندیدم تو چی ؟

بال دراوردم از حرفش ، گفتم آره منم نپسندیدم

گفت پس خودم بعدا با همون دختر و خانواده ای که خودت گفته بودی هماهنگ میکنم