دیروز از صبح حس بدی داشتم و نگران بودم در مورد پدرم ، تو دلم میگفتم نکنه پدرم مریض بشه چون کل مسیولیت خانواده و مشکلات زیادی که اینروزا داریم میفته رو دوش من ، در حالی که برادرمم جنوب سر کاره و نمیتونه بیاد
خلاصه غروب بود یهو دیدم پدرم ماشینو روشن کرد و رفت
پرسیدم کجا رفت
گفتن رفت دکتر قلبش اذیت میکرد
ساعت یازده شب شد و من خیلی نگران بودم پدرم نیومد زنگ هم میزدیم بر نمی داشت
تا اینکه اومد خونه و یه پاکت دستش بود
گفت دکترم نوار قلب گرفت گفت باید بستری بشی
یعنی اب سردی بود روی من ، از صبح تا حالا دلم شور میزد نگران بودم الکی نبود
اینروزا خیلی بد بیاری داریم ، مادرم عمل کرده و هنوز سرپا نشد و خاهرزادمم تصادف کرد که امروز غروب باید ببرم بخیه های سرشو باز کنن ، مرگ فقط یک سانت باهاش فاصله داشت
کشاورزی و کاراشم که قوز بالاقوز شده آب نیست زمین خشکه
اینم از پدرم که قلبش مریض شده ، البته دکتر امیدواری داده گفت ب موقع اومدی یه دو روز بیمارستان بستری باش بعد بهت دارو میدم خونه مصرف کن
ولی خب قلب شوخی بردار نیست کوچکترین مشکلش هم خطرناکه
امروز پدرمو بردم بیمارستان بخش سی سی یو بستری شد..بعدشم رفتم مزرعه دیدم اوضاع اب مناسب نیس
غروب هم خاهرزادمو ببرم برا دراوردن بخیه هاش
بازم خداروشکر..هر چی خدا صلاح بدونه همون میشه
با کمک خداوند مدیریت بحران میکنم و از این مشکلات فارغ میشیم ان شالله