تقریبا یک ماه پیش از یه خواستگاری نافرجام نوشتم که خانواده دختره رضای بودن ولی خودش بدون اینکه منو ببینه جوابش منفی بود...

و ما هم از همون روزا دیگه پیگیر نشدیم و کلا فراموش کردیم قضیه رو ، ولی دیروز خاله م که تو همون منطقه ی اون خانواده زندگی میکنه زنگ زد بهمون و گفت مادر دختره اومده با ما دعوا کرده که چرا اینکارو کردین چرا اینو گفتین خخخخ

شاید بعضیا در جریان جزییات نباشن من توضیح میدم

من جنوب کشور شهر چابهار سر کار بودم که پدرم از شمال بهم زنگ زد گفت فلان دوستت نامزد کرده با دختر فلانی ...گفتم اون خانواده یه دختر کوچیکتر دارن بدرد من میخوره شما نظرتون چیه؟

بعدا مادرم زنگ زد بهم و گفت از نظر ما اوکی هست دختره خوبه خانوادشم خوبن فامیلم که هستیم غریبه نیستن

البته من دختره رو سالهاس که ندیدم چون خونه شون زابل هست رفت و آمد نداشتیم فامیل دور هم هست

گفتم من از چابهار کارم که تعطیل شد سر راه بیام زابل خونه خاله م و از همونجا با خاله م برم و اون دختر رو هم ببینم خونه شون ، پدر مادرم با خالم و شوهر خالم هماهنگ کردن و من 12 ساعت از چابهار تا زابل رانندگی کردم و ساعت سه و نیم عصر با مکافاتی رسیدم زابل چون هم ماشین اذیتم کرد هم طوفان شن بود که معروفه طوفانهای سیستان...

روز اول که اجازه ندادن بریم خونه شون چون دختره گفته بود مادرم نیست مادرم مسافرته من بدون مادرم تصمیمی نمیگیرم ..روز دوم شوهر خالم پیشنهاد داده بود دختره خودش بیاد خونه خاله م که ما همو ببینیم اینم بهش برخورده بود که شما متقاضی هستین بعد من بیام؟این بی احترامیه به من...خب گور بابات ، همون روزقبل که خودمون خاستیم بیایم چرا اجازه ندادی؟اون بی احترامی به منه مهمان نبود؟؟؟که این همه راه به یه امیدی اومده بودم؟

روز سوم هم همه چیز اوکی شده بود رفتم مسجد نماز مغرب خوندم و منو خالم و شوهر خالم اماده شدیم که بریم خونه شون ، یهو خالم اومد گفت مجتبی همه چی کنسل شد باز بهانه اوردن و نمیخان ما رو ببینن...

خیلی ناراحت و عصبانی شده بودم تو دلم هزاران فحش و لعنت بهشون فرستادم ولی جلو شوهر خالم چیزی نگفتم ، اخه بگو بیشخصیتها شما که میدونین منمهمانم مسافرم از راه دور اومدم سه روزه خونه خالم بنده خدا مزاحمم هر روز یه بامبول در میارین خب جون میکندی همون روز اول میگفتی جوابمون کلا منفیه و خلاص..دیگه این شل کن سفت کن واس چی بود اخه؟

بعدا فهمیدم دختره مخالف بوده ولی پدرش موافق بوده و اصرار میکرده وتا اخرین لحظه پدره پافشاری میکرده حتی بینشون دعوا هم شده ولی دختره زیر بار نرفته که منو ببینه..برا همین جواب منفی شون خیلی با تاخیر اعلام شد

منم همون شب وسایلمو بستم و ساعت 4 صبح از خونه خالم حرکت کردم اومدم شمال اونم با اعضاب روان داغون..

اون روستا بیشترشون فامیلای مادرم هستن و وقتی پخش شد که همچین اتفاقی افتاده ظاهرابعضی فامیلا رفتن پیش دختره و خانوادش و ازشون انتقاد کردن و کلی از من تعریف کردن

تعریف از خود خوب نیس ولی انصافا شرایط منو خانوادم خیلی بالاتر از اون دختر و خانوادشه

حالا بعد یه ماه مادرش رفته با خالم دعوا کرده چرا اینو گفتین چرا اینکارو کردین و غیره

داش دیگه دیر شده برا این حرفا ، مرغ از قفس پرید خخخخ