منیبا و منیره خواهرای دو قلوی دوست داشتنی با چادر گل گلی اومدن...

من : منیره ، شبیه مادربزرگا شدین

منیبا و منیره لبخند تلخی زدن

من : مشغول نوشتن شدم

جاوید : آقا دوقلوها ناراحت شدن

من : از چی؟

جاوید : از حرف شما

من : نگاهی ب صورتهای دخترا انداختم دیدم بله کمی توخودشونن...گفتم عه بچه ها ناراحت شدین؟

منیره : آروم گفت نه

من : چرا ناراحت شدین..عزیزم من که منظوری نداشتم فقط خواستم با هم بخندیم..بعدشم مگه مادربزرگ بودن بده؟ مادربزرگا که خیلی مهربونن و بچه ها و نوه هاشونو دوست دارن...مگه شما نوه هاتونو دوست ندارین؟

منیبا ومنیره : خنده ای از ته دل

من : ببخشین عذر می خوام..قصد ناراحتی تونو نداشتم...

منیبا و منیره : سکوت

من : می بخشین؟

منیبا و منیره : با لبخند ، بله

من : دمتون جیز