سرشو پایین انداخت و اهی کشید...اهی که تا منتهای جگر هر انسانی رو ذوب میکرد

گفت بزرگترین سرمایه ها ی یک انسان ، ابرو ، سلامتی و خانوادش هستن

الان که مهر زندانی بر پیشونیه من خورده ، دیگه ابرویی ندارم

سلامتی جسمی هم دیگه چه به درد من میخوره وقتی تو زندانم..سلامتی روحی هم که ..حرفشم نزن

خانواده هم دیگه منو نمی پذیرن

هم سلولیم بخاطر بدهکاری افتاده زندان ، حداقل خطایی نکرده ، درسته زندانی زندانیه..فرقی ندارع ولی بی ابروییش بسیار کمتره از خطایی که من کردم

یک عمر با شرافت و ابرو زندگی کردم اونم در یک خانواده ی شریف ..ولی بعدش مرتکب چنین خطاکاری و بی ابرویی ای شدم..

کار مو از دست دادم ..خانوادمو از دست دادم..شرف و ابرو و حیثیتمو از دست دادم...اینده مو از دست دادم (اینارو در حال اشک ریختن میگفت)

دیگه ب چه امیدی زندگی کنم و زنده بمونم..ازادی برای من از هزاران مرگ بدتره..بیرون هیچ اینده ای برای من نیست

در پایان حرفاش این شعر و برام خوند :

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقتی دگر