تهمت
تو خونه در عالم خودم بودم که یهو خانم اومد و گفت مجتبی تو چرا با دخترا دوست میشی تو منو دوست نداری
این حرفش واقعا عصبانیم کرد . گفتم یعنی چی؟ این دیگه چ حرف مزخرفیه..با دخترا دوستم دیگه چیه
گفت تو منو دوست نداری
گفتم چرت و پرتا رو ول کن.میگم قضیه دوست شدن با دخترا چیه؟
خانم : بگو که منو دوست داری
من : خفه شو...گفتم بگو قضیه چیه ؟
خانم : بیخیال
من: بیخیال و زهر مار..تهمت میزنی بعد میگی بیخیال؟ دلیل و سند و مدرک محکمه پسند بیار واس ادعا و تهمتی که میزنی
خانم : مگه دادگاهه؟
من : اره دادگاهه..شاکیشم منم...قاضیشم وجدان و شعور خودته
خانم : من وجدان و شعور ندارم
من: خب اینکه واضحه..گفتم دلیلت برای این ادعا چیه؟
خانم : سکوت
من : چرا خفه خون گرفتی..؟منتظر جوابتم...من اجازه نمیدم هر کسی بیاد بهم تهمت بزنه و بره..من تهمت بزنم بهت خوبه؟
خانم : سکوت
من : باشه ساکت باش..دهنتو سرویس میکنم آ دمت میکنم
بعدشم زدم از خونه بیرون...رفتم پارک یکم نشستم بعدشم کمی قدم زدم...خواستم وقت گذرانی کنم تا شب دیر وقت بشه بعد برم خونه
شب که شد گوشیم زنگ خورد..باورم نمیشد که انقدر پرروه..برنداشتم گوشی رو..
پیامک داد پرسیده بود کجایی؟ منم جوابی ندادم ولی ی پوزخند تلخ زدم و دوباره شروع ب قدم زنی تو خیابونها کردم و نصف شب برگشتم خونه..
هنوز بیدار بود سلام کرد گفت دیر کردی شام سرد شد..این حرفاش پتکی توی سرم بود همیشه از ادمهای پر رو بدم میومده وقتی گندکاری میکنن و ب کتفشون میگیرن انگار ن انگار که اتفاقی افتاده... جوابشو ندادم و لباسامو دراوردم و توی هال خوابیدم
برام پتو اورد گذاشت سرم...منم مچاله کردمو انداختم تو صورتش...یه تاملی کرد و پتو رو برداشت ورفت تو اتاق خوابید
صبح زود رفتم سر کار و همونجا صبونه خوردم وقت کار هم که تموم شد کلید رو از رییس گرفتم و گفتم امشب اینجا میمونم کار دارم..مدیر و همکارام یه نگاه معنی داری بهم انداختن و مدیر گفت باشه مشکلی نیست
شب دوباره زنگ زد و برنداشتم...بارها زنگید و پیامک داد جوابی ندادم...گوشی رو سایلنت کردمو خوابیدم
چند روز بعد اومد گفت نوبت مشاور گرفتم با هم بریم...پرسیدم مشاوره چی؟
گفت برای مشکلات و اختلافمون
گفتم تو چقدر احمقی ..اولا مشکلات نه و مشکل ، چون مشکل الان همون تهمتیه که زدی
دوما مشاور چ غلطی برات میکنه؟بهت میگه تهمت نزن توم میگی چشم ولی فرداش همون آش و همون کاسه
گفت نوبت گرفتم پولشم دادم
گفتم خب چون احمق و نادونی
گفت چرا دایم بهم توهین میکنی؟
گفتم عشقم میکشه ، همونطور که تو دایم بهم تهمت میزنی ..درضمن بیان حقیقت ، توهین نیست..تو یه نادون و متوهم هستی...
گفت پس نمیری؟
گفتم نه..نیازی نیست...قضیه بسیار ساده هست...یا سند و مدرک میاری برای تهمتی که بهم زدی و من بابت این خیانت ازت معذرت خواهی میکنم و توم میتونی ببخشی یان...یا هم اشتباهتو قبول میکنی و اعتراف میکنی که ب من تهمت زدی و معذرت خواهی میکنی
گفت اووووه تو هنوز درگیر اون مساله ای؟
گفتم اره ...چرانباشم؟مگه یادت رفت که گفتم آدمت میکنم..فکر کردی مساله ی کم اهمیتیه تهمت زدن؟
شبا دیر میرفتم خونه و انگار وجود نداشت برام
حالا اون همش میخواست بهم نزدیک بشه و توجه کنه که این رفتاراش بدتر عصبیم میکرد
ی روز دیدم پدر و مادرشو اورده
پدرش گفت مجتبی مشکلت چیه با دخترم؟بعدم شروع کرد به نصیحت کردنو و تعریف کردن از گذشته ی خودش...
حرفشو قط کردمو شروع کردم..گفتم این خزعبلاتو تموم کن تو اگر پدر درستی بودی دخترت ب مردم تهمت نمیزد...
پدرش گفت تو بی تربیتی ..پدرت انسان محترمی بود ولی تو نه...
گفتم اسم پدرمو نیار...پدرِ خودت بهت تربیت یاد نداده که اینو تحویل من دادی که تهمت میزنه...بحثمون حسابی بالا گرفت...خانم که هوای پدرشو گرفت ولی مادرش هی میگفت صلوات بفرستین دعوا نکنین اروم باشین
به پدره گفتم از خونه ی من برو بیرون...بجای اینکه دخترتو ادب کنی که ب مردم تهمت نزنه اومدی از من طلبکاری؟...هرری
خانم گفت مودب باش با پدرم درست صحبت کن
پدرش رو به خانم کرد گفت دخترم تو به شوهرت تهمت زدی؟ چی گفتی بهش؟
خانم هم با کمال پررویی گفت نبخدامن چیزی نگفتم
گفتم خدا دهنتو بشکونه..تو تهمت نزدی؟کدوم آشغالی بود گفت چرا با دخترا دوست شدی؟ میخوای یه فحش ابدار بذارم وسط برای دروغگو؟؟
گفتم حاجی هر وقت دخترت واس تهمتی که ب من زده دلیل و مدرک اورد شما هر چیزی خواستی بهم بگو..وگرنه باید از من معذرت خواهی کنه...من از این تهمت نمیگذرم خصوصا که با کمال وقاحت ، حاشا هم میکنه
مادرش گفت پسرم حالا نسرین یچیزی گفته اشتباه کرده شما ببخشش شما گذشت کن..چرا انقدر خودتو ناراحت میکنی اخه؟شما که عاشق هم بودین
سکوت حکمفرما شد و ....